مرتضى مطهرى
289
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
باز هم ما هيچ ضررى نكردهايم . هرگز كسى كه نيتش حق باشد و تقوا سريرهاش باشد ضرر نمىكند ، يعنى ما به هر حال ضرر نمىكنيم . پس اين مسئلهء « اميد بخشى » كه در مكتب اديان و در حكمتهاى الهى هست مبتنى بر اصل وجود خدا و جاودانگى روح و عالم آخرت است كه قهراً اهل ايمان ، مؤمنين ، هرگز چيزى را [ از دست نمىدهند ، ] يعنى در نهايتِ اطمينان دنبال هدف خود مىروند و هيچ چيزى را براى خودشان از دست دادن تلقى نمىكنند . در فلسفههاى امروز ، فلسفهء هگل ، فلسفهء ماركس و بعد فلسفههاى اگزيستانسياليست ، مخصوصاً حرفهاى هايدگر فيلسوف آلمانى معروف كه اخيراً مرد ، [ تلاش شده است كه اين امر توجيه شود . ] در واقع مكتب الهى مىتواند براى اخلاق فلسفهاى داشته باشد ، يعنى ارزشهاى اخلاقى را به اين شكل توجيه كند . نه صرفاً از جنبهء پاداش داشتن . حالا آن بحث مفصلى است كه نمىخواهم واردش بشوم . صرفاً از جنبهء پاداش داشتن نيست ، از جنبهء اينكه با اعتقاد به خدا و جاودانگى روح ، ارزشهاى اخلاقى اساساً معنى پيدا مىكند . ولى با انكار اينها اصلًا انسان جز تودهاى از ماده نيست ؛ غير از اينكه ارزشهاى اخلاقى را بايد گفت انسان فرض مىكند ، اعتبار مىكند ، خودش مىآفريند ، يعنى قراردادى ، هيچ معناى ديگرى نمىتواند پيدا كند . حال ، اينها مىخواهند براى اخلاق فلسفهاى بسازند ، فلسفهء منهاى خدا و منهاى روح و جاودانگى روح . فلسفهء اخلاق آن وقت مىتواند فلسفهء اخلاق باشد كه به انسان غايت اخلاقى بدهد . مىخواهند اينجا مسئلهء غايت اخلاقى را توجيه كنند ، مىگويند درست است كه ماوراء ماده و طبيعتى در كار نيست ، درست است كه تو يك موجود مادى هستى كه فانى و زايل مىشوى ، ولى تو فردى ، تو دو « من » دارى ، يك من من فردى توست و يك من من انسانى تو . ( اينجا يك مغلطه كارى عجيبى راه انداختهاند و مسخره هم هست ، يعنى اگر كسى بخواهد اين مسئلهء « كلى و فرد » را خوب رسيدگى كند مىبيند كه چگونه مىخواهند مغالطه كنند . ) تو يك فرد هستى ، يك من فردى دارى و يك من انسانى و من نوعى . من انسانى تو همان من فرهنگى توست ، چون تو به عنوان يك فرد ، به عنوان يك شخص يك موجود بيولوژيك هستى ، يك موجود ساختهء طبيعت ؛ او كه انسان نيست . انسانيت تو ، آن منش واقعى تو ، آن شخصيت علمى و شخصيت فرهنگى توست و شخصيت فرهنگى تو آن است كه جامعه به تو داده است و در واقع آن جامعه است كه در تو حلول كرده ؛ او انسان كلى است كه در تو حلول كرده است . پس من واقعى تو آن من كلى است كه در اين فرد و اين فرد و . . . وجود دارد ، و بنابراين تو وقتى مىخواهى كار اخلاقى بكنى براى « من » بكن اما نه « من » معنايش اين فرد باشد بلكه آن من كلى كه الآن در تو وجود دارد . با اين حساب خواستهاند فلسفه براى اخلاق بسازند . ( يك وقتى بايد من در اين باره مستقلًا